سیمین دانشور در هشتم اردیبهشت 1300 شمسی در شهر شیراز به دنیا آمد. پدرش محمدعلی دانشور (احیا»السلطنه) است، همان کسی که بنا به گفته بعضی صاحبنظران، سیمین در رمان معروفش «سووشون» از او به نام دکتر عبدالله خان یاد می کند. احیا» السلطنه مردی با فرهنگ و ادب و عضو گروه حافظیون بود که شب های جمعه بر مزار لسان الغیب جمع می شدند و یاد حافظ را زنده نگه می داشتند. مادرش قمر السلطنه حکمت بانوی شاعر و هنرمند بود که مدیر هنرستان دخترانه ای در شیراز بود. سیمین از کودکی توسط مادر و پدرش با ادبیات و هنر آشنا شد. تحصیلا ت ابتدایی و دبیرستان را در مدرسه مهرآئین شیراز به انجام رساند و درامتحان نهایی دیپلم شاگرد اول کل کشور شد.

سپس برای ادامه تحصیل در رشته ادبیات فارسی به دانشکده ادبیات دانشگاه تهران رفت. او پس از درگذشت پدر در سال 1320 شمسی، شروع به مقاله نویسی برای رادیو تهران و روزنامه ایران با نام مستعار «شیرازی بی نام» کرد.
در سال 1327 مجموعه داستان کوتاه«آتش خاموش» را منتشر کرد که اولین مجموعه داستانی است که به قلم  زنی ایرانی چاپ شده است. او در سال 1329 با دفاع از رساله خود در مورد «زیبایی شناسی» موفق به کسب درجه دکترا از دانشگاه تهران شد و با تشویق فاطمه سیاح استاد راهنمای خود و همچنین صادق هدایت به داستان نویسی ادامه داد.
سیمین دانشور در سال 1327 زمانی که در اتوبوس نشسته بود تا راهی شیراز شود با جلا ل آل احمد آشنا شد و در سال 1329 با او ازدواج کرد.

سیمین و جلا ل (به روایت دانشور)

«جلا ل و من، همدیگر را در سفری از شیراز به تهران در بهار سال 1327 یافتیم و با وجودی که در همان برخورد اول درباره وجود معادن لب لعل و کان حسن شیراز در زمان ما شک کرد و گفت تمام این گونه معادن در زمان همان مرحوم خواجه حافظ استخراج شده است، باز هم به هم دل بستیم.»
«جلا ل در زندگی خصوصی مرد سر به راهی است به شرطی که پا روی دمش نگذارند... در تمام این سال های زندگی مشترکمان کمتر دیده ایم ایرادی به غذا بگیرد مگر آنکه خوراک مرغ دوست ندارد چرا که در اوایل زندگی مان هر وقت مریض بوده است یک جوجه مردنی به خوردش داده ام  یا وقتی مهمان داشته ایم به خورد مهمان ها. اگر خط اتوی شلوارش پس و پیش باشد ندیده ام ابرو در هم بکشد. به اصرار من است که به سراغ خیاط می رود و گاه گداری یک دست لباس نو می دوزد وگرنه حاضر نمی شد دست از یک کت گشاد برک قهوه ای بردارد که چندین و چندین سال است آن را پوشیده و دیگر به قول شیرازی ها از لمات افتاده و مثل جگر زلیخا شده است...»
«... در این شب های دراز زمستان یا با هم  یا با پرویز صدیقی همسایه مان، دیوان شمس یا مثنوی یا تذکره الا ولیا» می خوانیم و واقعا حالی می کنیم. غالب متون قدیمی را همین طوری  با تفنن و حال با هم خوانده ایم یا به موسیقی گوش می دهیم و چه بهتر که کسی مثل حسینعلی مداح بنوازدش»
«... به علم طب اعتقادی ندارد و غالبا ناگزیر شده ام داروهایی را که برای تقویتش خریده ام خودم بخورم. اگر دیده باشیدش می دانید که چشم های میشی اش در صورت رنگ پریده و استخوانیش همواره گفتی در تجسس است و شاید حتی از روی لباس متوجه لا غریش بشوید و اگر بگوید چهل ساله است شاید باور نکنید چرا که قسمت عمده موهایش سفید شده است. راستش خود من هم شانزده سال پیش وقتی جلا ل آل احمد را دیدم در حقیقت منتظر نبودم آنقدر جوان باشد یعنی حتی یکی دو سال از من کوچکتر باشد.»
«مدت ها پیش از آشنایی مان جلا ل خانه پدری را ترک گفته بود. واضح است که چنین کفرانی به عقیده پدر درخور بخشایش نبود. حتی او نمی توانست با ازدواج پسرش با زن مکشوفه ای چون من موافقت داشته باشد. این بود که روز عقدکنان ما به اعتراض به قم رفت و ده سال تمام به خانه پسرش پا نگذاشت اما سال های اخیر، بیماری پدر را از پا درآورد و زمین گیر شد و حالت تسلیم و رضایت یافت و به جلا ل رو آورد.»
«... جلا ل می توانست آدم را آرام کند. با آن چشم های میشی مهربان و آن لب و دندان ترکان ختا. با آن صدا که می توانست نوازشگر، تسلا  دهنده، راهنمایی کننده و دلسوزانه باشد و همان صدایی که به موقعش می توانست مثل رعد بغرد. هیچ کس مثل او نمی توانست آن طور به نفس حق مهر بورزد و هیچ کس هم مثل او نمی توانست در برابر ناحق آن طور کینه بتوزد. دست کم من در عمر درازم ندیده ام.»
«در سالیان درازی که ما با هم بودیم، من همواره از خویشان و دوستان دورتر ودورتر می شدم و به او نزدیک تر و نزدیک تر. او مرا بس بود. وقتی خویشان و دوستان برایم دلسوزی می کردند که اجاقم کور مانده، ته دلم به آنها می خندیدم چرا که اجاقی روشن تر از اجاق من نبود. سر ناهار روز پیشش از من و مهین پرسیده بود: دلتان می خواهد کجا زندگی کنید؟ من گفتم: هرجا که تو باشی و برایش این شعر را خواندم:
گو کدامین شهر از آنها بهتر است
گفت آن شهری که در وی دلبر است
و هنوز هم به همین عقیده هستم و این اعتقاد هم گمان نمی کنم چندان دور باشد. احساس می کنم روز به روز آب می شوم. مرا در مزار جلا ل چال کنید. ترتیب سندش را داده ام.»
«جلا ل کتاب را که تا نیمه خوانده بود، بی آنکه ببندد به دقت و ظرافت همیشگی از رو، روی میز گذاشت و با دو تا انگشتش فتیله شمع را گرفت و شمع خاموش شد. گفت: نفسم بالا  نمی آید. یک مشمع پیدا کن بینداز روی پشتم. دنبال مشمع گشتم که پیدا نکردم و می شنیدم که جلا ل نفس های بلند می کشد... گفتم هر طوری که شده می روم دنبال دکتر، بهتر از این است که اینجا بنشینم و شور بزنم... جلا ل دیگر خرناسه می کشید و وحشت جان مرا انباشته بود. دویدم، ماشین را روشن کردم. در راه نظام را هم سوار کردم. چنان بارانی می آمد که برف پاکن های ماشین از پسش برنمی آمدند. سرم به سقف ماشین می خورد. نظام پرسید: خانم، مگر حال آقا خیلی بد است که این طور می رانی؟ گفتم: نظام دعا کن، نذر کن...»
«... دست بهیار را گرفته بودم و در تاریکی می دویدیم. رفتم پیش جلا ل. لبم را گذاشتم روی پیشانیش. داغ بود. امیدوار شدم. بهیار فشار خونش را گرفت و سر تکان داد. گفتم چرا آمپول نمی زنی؟ گفت: صبر می کنیم تا دکتر بیاید، فشار خونش پنج است.
به جلا ل نگاه کردم. دیدم چشم به پنجره دوخته. چشم هایش به پنجره خیره شده، انگار باران و تاریکی چیره بر توسکاهارا می کاود تا نگاهش به دریا برسد. تبسمی بر لبش بود. آرام و آسوده. انگار از راز همه چیز سر درآورده. انگار پرده را از دو سو کشیده اند و اسرار را نشانش داده اند و حالا  تبسم می کند. تبسم می کند و می گوید: کلا ه سر همه تان گذاشتم و رفتم. بدترین کاری که به عمرش با من کرده بود، همین بود.»
«دکتر خبره زاده همه را متقاعد کرد که بگذارند برای آخرین بار با جلا ل وداع کنم. نه شیون کشیدم و نه زاری کردم. قول داده بودم. بوسیدمش و بوسیدمش. در این دنیا کمتر زنی اقبال مرا داشته که جفت مناسب خودش را پیدا کند... مثل دو مرغ مهاجر که همدیگر را یافته باشند و در یک قفس با همدیگر همنوا شده باشند و این قفس را هم برای هم تحمل پذیر کرده باشند.
تابوت را در آمبولا نس گذاشتند و راه افتادیم. جلو کارخانه چوب بری توقف کردیم. بیشتر کارگرها در خیابان به مشایعت آمده بودند و تعداد زیادی از دوستان هم ما را تا امامزاده هاشم بدرقه کردند و نمی دانم به دستور کی بود که سوت کارخانه به صدا درآمد. سه بار.»

سیمین نویسنده

سیمین پس از دریافت درجه دکترا و ازدواج با جلا ل، در سال 1331 با دریافت بورس تحصیلی به دانشگاه استنفورد رفت و در آنجا دو سال در رشته زیبایی شناسی تحصیل کرد. همچنین در این دانشگاه نزد والا س استنگر داستان نویسی و نزد فیل پریک نمایش نامه نویسی آموخت. در این مدت دو داستان کوتاه که دانشور به زبان انگلیسی نوشته بود در آمریکا به چاپ رسید.
اولین آثار منتشر شده دانشور عبارتند از مجموعه داستان کوتاه آتش خاموش (اردیبهشت 1327)، شهری چون بهشت و نیز ترجمه آثاری از برناردشاو (سرباز شکلا تی- 1328)، آنتوان چخوف (دشمنان - 1328)، آلن پیتون (بنال وطن)، ناتانیل هاثورن (داغ ننگ) و...
معروف ترین اثر سیمین دانشور رمان سووشون (اولین چاپ در 1348) است که مدت کوتاهی پیش از غروب جلا ل منتشر شد. این رمان یکی از نمونه های مطرح رمان  فارسی در دنیا است که تا به حال به شانزده زبان زنده دنیا ترجمه شده است و بنا به گفته خود وی، در سال های اخیر در دانشگاه سوربن فرانسه به معرفی آن پرداخته اند و برنامه ای برای آن برگزار کرده اند. این رمان به وقایع سال های اولیه پادشاهی محمدرضا پهلوی می پردازد و ماجراهای آن در نیمه اول سال 1322 در شیراز اتفاق می افتد ولی بنا به گفته خودش به شکلی رمزی به سقوط دولت مصدق در کودتای 28 مرداد 1332 نیز اشاره می کند.
از آثار دیگر وی می توان به چهل طوطی (با جلا ل آل احمد)، به کی سلا م کنم؟ (چاپ اول 1359) و ترجمه ماه عسل آفتابی (1362) اشاره کرد.
وی چند اثر غیرداستانی هم دارد از جمله غروب جلا ل (1360)، شاهکارهای فرش ایران، راهنمای صنایع ایران، زن بودیسم و مقالا تی با عنوان «مبانی استتیک».
مهم ترین آثار دانشور پس از انقلا ب ایران رمان های جزیره سرگردانی و ساربان سرگردان هستند که داستان آنها در سال های بعد از انقلا ب می گذرد.
نقد آثار سیمین

مجموعه داستان کوتاه «آتش خاموش» اثر چشمگیری نبود. این مجموعه شامل 16 داستان کوتاه بود که در 27 سالگی سیمین دانشور چاپ شد. آنچه در همه داستان های این مجموعه دیده می شود احساسات زنانه ای است که در داستان نویسی آن روز ایران تازگی داشت. قهرمان اغلب داستان ها، دختری تحصیلکرده، فضل فروش و احساساتی است که می تواند در باب عشق و دلدادگی چندین صفحه از «فلا سفه و ادبا» نقل قول  بیاورد و مثل باران، اشک های رمانتیک بریزد.
دانشور پس از آن به ترجمه آثار ادبی غرب می پردازد و بعدها در این رابطه می گوید: «بسیاری از ما، نویسنده هایی که هم سن و سال من هستند و نیز خود من، همه در اصل قربانی ترجمه شدیم، چون کارمان خریدار نداشت... همه رو به ترجمه آثار غرب بردیم، به جای این که نویسنده باشیم، مترجم شدیم.»
انتشار مجموعه داستان شهری چون بهشت (1340) قدرت قلم سیمین دانشور را به همه نشان می دهد.
او در این کتاب با موفقیت در توصیف دنیای ذهنی و عینی زنان، از نویسندگان هم دوره اش متمایز می شود. ماجراهای هر 10 داستان این کتاب حول شوربختی ها و امیدهای زنان می گردد. در این داستان ها احساسات رمانتیک و دخترانه نویسنده آتش خاموش، به عواطفی مادرانه و صمیمی تکامل یافته است. تبحر نویسنده در درک موقعیت روانی زنان، زیبایی خاصی به داستان های «صورتخانه» و «در بازار وکیل» می بخشد که در داستان دوم، لهجه مردم جنوب کشور به شکلی تحسین برانگیز به کار گرفته شده است. همچنین در داستان «شهری چون بهشت» (که نام آن روی کتاب هم گذاشته شده است)، دانشور با در هم آمیختن واقعیت و   رویا، داستانی زیبا پدید می آورد. رویاهای دده سیاه - تلا ش برای گشودن دریچه ای به امیدی واهی - با سرخوردگی های نوجوانی که داستان را روایت می کند، همخوانی می یابد زیرا عشق علی (نوجوان راوی) نیز چون زندگی دده سیاه پایانی تلخ دارد. گویی نویسنده به زندگی هر یک از آنها، از دید دیگری نگریسته است. این شگرد، داستان را از سطحی گزارشی فراتر می برد و به یکی از نوشته های خوب نویسنده مبدل می سازد.
رمان سووشون آغازگر فصلی تازه در تاریخ داستان نویسی ایران به شمار می آید. دانشور در این داستان پرحرکت و ماجرا، با نثری شاعرانه، دقیق و محکم، تصویری درونی و هنرمندانه از تحولا ت منطقه فارس در سال های جنگ جهانی به دست می دهد. شخصیت های رمان با قدرت مشاهده درخشانی ترسیم شده اند. آنقدر مشخص که هر یک روحیه و عملکرد گروه اجتماعی معینی را مجسم می کنند. البته هیچ یک از آنها در حد تیپ باقی نمی ماند و همه فردیتی خاص دارند و به آسانی از یکدیگر تمیز داده می شوند. فکر اصلی رمان، پرداختن  به انسان مبارز است. به همین دلیل در سراسر داستان شاهد درگیری یوسف (قهرمان رمان) با آدم های خودفروخته هستیم.
ستیز پرتلا ش خانواده او با ریزه کاری های روانی و عاطفی، بر زمینه ای از زندگی مردم یک منطقه در یک دوره خاص تاریخی گسترده می شود. هرچند یوسف در کشاکش بین واقعیت موجود و آرمان به شهادت می رسد اما عامل بیداری دیگران و به خصوص همسرش  زری می شود.
داستان از منظر زری روایت می شود. او وقایع را به ترتیب توالی زمان واقعی نقل می کند. ماجراها با ساخت و پرداختی دقیق و هماهنگ پیش می روند. وقایع فرعی با مهارت چشمگیری به طرح اصلی می پیوندند، جزیی از آن می شوند و در خدمت پیشبرد آن قرار می گیرند تا تصویری کامل و انباشته از سایه روشن هایی به دست دهند که جلو ساده  شدن واقعیت را می گیرند.
محمدعلی سپانلو درباره این رمان نوشته است: «دانشور صحنه های شلوغ را به کوچک ترین بارقه و نجواهای آهسته و پچ پچ های فروخورده متصل می کند، آن هم با بیانی هم وصفی و هم حسی».
هوشنگ گلشیری هم درباره آن نوشته است: «این اثر... تقابل ذهن زری است با بیرون; تقابل قلمرو محدود به گذشته و تعلقات شخصی، محدود به حصار خانه، با دنیای بیرون که ورای این قلمرو حضور دارد و اندک اندک به حصارهای خانه  و محدوده متعلقات زری نفوذ می کند.»
گلشیری، سووشون را رمانی رمزی سیاسی دانسته که از دو لا یه تشکیل شده است: «در لا یه ظاهری، حوادث رفته بر زری و خانواده اوست در محدوده نیمه اول سال 1332... زری می خواهد در درون کشور ایران، کشور خاص خود را از آشوب و مرض و قحطی و مرگ حفظ کند. سرانجام جنگ و دیگر بلا های آن سال ها به خانه او راه می یابند. از همین شرح کوتاه می توان لا یه درونی یا رمزی سووشون را دید مثلا  ما به ازای خانه همه ایران است و ما به ازای زری، زن به طور کلی... و یوسف نماینده  یک قشر روشنفکر این مملکت است... و خلا صه آنکه آنچه بر این خانه و خانواده می رود بر همه کشور ما رفته است».
سیمین دانشور خود می گوید: «... من 29 مرداد یوسف را کشتم در حالی که مقصودم 28 مرداد و سقوط مصدق بود.»
مجموعه داستان کوتاه «به کی سلا م کنم» اگرچه در سال های اولیه پس از پیروزی انقلا ب به چاپ رسید  ولی حاوی داستان هایی است که بیشتر آنها در اوایل دهه 50 نوشته شده اند و مثل بسیاری از آثار ادبی این دوره،  اعتراض به خفقان سیاسی و انتقاد از خودباختگی زنان در روند مدرنیزاسیون تحمیلی، بن مایه آنها را تشکیل می دهد. دانشور از ورای تک گویی های کودکان و زنان و مردان هستی باخته، پریشان فکری عامه درگیر ناامنی های سیاسی و اقتصادی را منعکس می کند. داستان ها از جهت نمایش دنیای ویران آدم هایی به بن بست رسیده، درونمایه ای روان شناختی دارند. راوی حدیث نفس می کند و مخاطب - که حضورش محسوس نیست مگر در تغییری که واکنش هایش در لحن راوی پدید می آورد - اهمیت چندانی ندارد، زیرا  روی سخن راوی با همگان است اما مشغله تبعیت از برداشت های سیاسی زمانه جا و بیجا در داستان ها نمود می یابد و گستره عاطفی آنها را محدود می کند.
دانشور در داستان «به کی سلا م کنم» (که نام کتاب هم از این داستان گرفته شده است) چیره دستی خود را در بازتولید لحن و ذهنیت زنان معمولی نشان می دهد: زنی عقل باخته و از همه جا رانده شده، در زمانه هجوم شقاوت ها و نامردمی ها، در اطراف خود کسی را لا یق احترام نمی یابد. نویسنده از طریق بازگویی دلواپسی های زنان و کنار هم نهادن جزئیاتی که حال و هوای خاص اثر را پدید می آورد، شخصیت قهرمان خود را شکل می دهد.
سیمین دانشور در رمان جزیره سرگردانی (1372) مردمی را تصویر می کند که در یافتن راه مطلوب خویش سرگردانند. آنان زبان گشوده اند  اما جز نیش زدن به یکدیگر کاری از پیش نمی برند. جزیره سرگردانی ترکیبی از وقایع نگاری تاریخی و خیال پردازی داستانی است که هم شخصیت های داستانی در آن نقش آفرینی می کنند و هم چهره های تاریخی مثل خلیل ملکی، جلا ل آل احمد و سیمین دانشور.
ماجرای این رمان 326 صفحه ای بین دو خواب «هستی نوریان» اتفاق می افتد. دانشور که دلش می خواهد ضمن نوشتن یک قصه عاشقانه پر از شادی و امید بمیرد، رمانش را در مدح جوانی، زیبایی و شور و نشاطی می نویسد که به سرگردانی می گذرد. او از جوانان می خواهد درخوانده ها و آموخته ها شک کنند و از دید خود دنیا را ببینند.
داستان های کوتاهی که دانشور در دهه های 60 و 70 با مضمون انقلا ب و جنگ نوشته و در مجموعه «از پرنده های مهاجر بپرس» (1376) گرد آمده نیز همچون رمان جزیره سرگردانی حال و هوایی زندگی نامه ای دارند. «فاجعه» (داستانی که در نشریه گردون به چاپ رسید) پس از قتل فجیع دکتر کاظم سامی با دریغ و اندوه نوشته شده و بحثی است در باب مرگ و زندگی که در بردارنده خاطرات دانشور از سامی و همگامانش است. «روزگار اگری» نیز نوشته ای خاطره ای است که در آن نویسنده ضمن توصیف زندگی همسایه اش، استاد محمود شیروانی کوب از  به جنگ رفتن و شهید شدن پسر او می گوید و از تحمل و پذیرش عارفانه این مرگ از سوی پدر.
به نظر می رسد در این نوشته ها، دانشور از قالب داستان کوتاه برای بیان عقاید و آرای خود بهره می جوید و توجه چندانی به ارزش های زیبایی شناختی اثر نمی کند و در نتیجه موفق به پدید آوردن داستانی هم ارز داستان های پیشین خود نمی شود.
«ساربان سرگردان» آخرین رمانی است که دانشور آن را به چاپ سپرده است و به نوعی ادامه رمان «جزیره سرگردانی» است. انتشارات خوارزمی، ناشر این کتاب در زمان چاپ اول این رمان (1383)، کل ویترین فروشگاه بزرگ خود در خیابان انقلا ب را به این کتاب اختصاص داد تا قدردان بانوی بزرگی باشد که در آسمان ادبیات ایران می درخشد.

سیمین و سیاست

هر قدر که جلا ل آل احمد در صحنه سیاست ایران نقشی پررنگ داشت، سیمین دانشور سعی کرده تنها از منظر یک نویسنده،  سیاست ورزی کند. او اولین رئیس کانون نویسندگان ایران (در زمان رژیم گذشته) است. زمانی که در سال 1346 دولت وقت به فکر ایجاد «کنگره ملی نویسندگان ایران» افتاد، نویسندگان برای مخالفت با آن جلساتی تشکیل دادند. عاقبت جلا ل آل احمد در یک مهمانی در خانه خود (اسفند 1346) پیشنهاد کرد اتحادیه یا انجمنی از اهل قلم تشکیل  شود. خواست جمع نویسندگان تامین آزادی بیان مطابق قوانین اساسی و اعلا میه حقوق بشر (یک خواست سیاسی) و دفاع از حقوق قانونی اهل قلم (یک خواست صنفی) بود. پس از چند نشست، در روز اول اردیبهشت 1347 در خانه آل احمد، فعالیت اولین دوره کانون نویسندگان ایران به ریاست سیمین دانشور آغاز شد.
کانون بعد از دو سال عملا  منحل شد و پس از آن دانشور فعالیت سیاسی چندانی نداشت ولی به هرحال او بانوی مطرح نویسنده و همسر جلا ل آل احمد بود!
یک بار هم در سال های بعد از دوم خرداد 76، در جریان استیضاح عطا»الله مهاجرانی وزیر فرهنگ و ارشاد اسلا می در مجلس پنجم، نام سیمین دانشور از طرف نمایندگان موافق استیضاح شنیده شد.
مهاجرانی در دفاع معروف و به یاد ماندنی خود، ضمن نکوداشت و احترام بسیار به دانشور و تعریف و توصیف رمان «جزیره سرگردانی» به نمایندگان متذکرشد که آنها «سیمین بهبهانی» را با «سیمین دانشور» اشتباه گرفته اند.
سیمین دانشور به اندازه نویسندگان مطرح دیگر در سیاست حضور دارد، حضوری که گاه ناخواسته است و اتفاق بالا  نمونه ای از آن است!

سیمین جاویدان

سیمین دانشور اقدام به نگارش خاطرات خود کرده است و اعلا م کرده که این خاطرات پس از مرگش به چاپ خواهد رسید. شاید این نوشته ها چیزی شبیه «سنگی بر گوری» باشد که آل احمد نوشت و پس از مرگش به چاپ رسید: حکایتی تکان دهنده از رنج هایی که او و سیمین برای بچه دار شدن کشیده بودند.
سازمان میراث فرهنگی به درخواست دانشور، خانه ای را که او و جلا ل در آن زندگی می کردند، ثبت کرده و سیمین آرزو دارد که پس از او، این خانه تبدیل به کانونی فرهنگی برای استفاده هنرمندان و نویسندگان شود.
او درباره خاطراتش که نام «یادداشت های شب» دارد، گفته است: بیشتر وقایعی که در یاداشت های شب از آنها  یاد کرده ام، داستان شده اند. برای همین دیگر اصراری به انتشارشان ندارم.
داستان معاشرتم با احمد میرعلا یی که آن موقع در فرانکلین بود در «از پرنده های مهاجر بپرس» به قصه تبدیل شده یا درباره غزاله علیزاده و این که سرطان سرتا پایش را گرفته بود،  قصه ای نوشته ام به نام «متبرک باد خلیفه بودن انسان بر زمین، متبرک باد» که چاپ شده است.
دانشور بعضی از مطالب «یادداشت های شب» را به طور پراکنده در نشریات چاپ کرده است که از آن جمله می توان از شرح دیدار صادق هدایت و تصحیح داستان های ابتدایی دانشور توسط او یاد کرد.
تا به حال هیچ اقدامی برای تجلیل از او از طرف مقامات یا متولیان فرهنگی صورت نگرفته است و با همه افتخارآفرینی و ماندگاری، به عنوان چهره ماندگار معرفی نشده است اما مگر چهره ماندگار شدن با اعطای این عنوان از طرف یک رسانه، صورت می گیرد؟! سیمین دانشور چهره ماندگار وجاویدان فرهنگ  ایرانی است و بزرگتر از آن است که از این گونه جایزه ها بخواهد. او زنده می ماند و تا قرن ها همراه مردم این سرزمین است وبه آنها سلا م می گوید، دستشان را می گیرد و از جزیره سرگردانی می رهاند و به منزل مقصود نزدیک می کند.
سیمین زنده می ماند.
منابع
1- سیمین دانشور، «غروب جلا ل»، نشر وراق
2- علی دهباشی، «یادنامه جلا ل آل احمد» نشر به دید
3- حسن میرعابدینی، «صدسال داستان نویسی ایران)، نشر چشمه
4- هوشنگ گلشیری، «جدال نقش با نقاش»، نشر نیلوفر
5- سیمین دانشور، «به کی سلا م کنم»، نشر خوارزمی

برای خواندن مطالب بیشتر درباره زندگی این نویسنده ایرانی بر روی لینک زیر کلیک کنید:

سیمین دانشور